رویای مارتین

« من خواب دیدهام که یک روز این ملت به پا خواهد خاست و به معنای راستین مرامنامهاش* عمل خواهد کرد «این حقیقت را بدیهی میدانیم که همهی آدمیان برابر آفریده شدهاند.». من خواب دیدهام که یک روز بر تپههای سرخ جورجیا پسران بردههای سابق و پسران بردهداران سابق کنار هم، گرد میز برادری مینشینند. من خواب دیدهام که یک روز حتی میسیسیپی، این ایالت خشک و بیابانی، این جهنم سوزان بیداد و ستم، واحهی سرسبز آزادی و داد خواهد شد. من خواب دیدهام که چهار فرزند کوچکم یک روز در کشوری زندگی میکنند که آنها را نه بر پایهی رنگ پوستشان، بلکه بر پایهی خوی و منششان میسنجند. من امروز خوابی دیدهام »
ترجمه بخشی از نطق شورانگیز «مارتین لوترکینگ» در 28 آگوست 1963 در واشنگتن
آرام و بی صدا
گفت: نباید نگهش داشت.باید با شدت تمام او را به بیرون فرستاد.چون او فریاد خاموش توست.
گفتم: فریاد کشیدم اما دنده ام شکست.
گفت : پس نگهش دار، بگذار درونت پر از فریاد باشد.
گفتم :درونم را پر از فریاد کردم اما رگهایم پاره شد.
...... همچنان می گفت و من بدون اینکه دنده ام بشکند و یا رگهایم پاره شود او را به بیرون فرستادم و بعد به شکرانه اینکه قلبم پس از یک صدم ثانیه توقف، دوباره به کار افتاد الحمدلله ی گفتم !
عطسه من آرام و بی صدا بود.
اعترافات گالیله

من، گالیلئو گالیله، فرزند وینچنزو گالیله اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، در حضور دادگاه عادل، در برابر شما زانو زده و دربرابر کتاب مقدس که در برابر من است سوگند یاد میکنم که همواره به جمله جمله این کتاباعتقاد داشته و به لطف خداوند متعال در آینده نیز اعتقاد خواهم داشت.
اعلام میکنم که نظر من در مورد اینکه خورشید ثابت است و زمین به دور آنمیچرخد، یک تفکر باطل، نادرست و گمراه کننده بود که نمیبایست در هیچ جا،تدریس شود، مورد بحث قرار گرفته یا مورد استناد قرار گیرد. واقعیت مشخص وروشن این است که زمین مسطح و ثابت است و همانگونه که هر کسی میداند و هرروز میبیند، این خورشید و تمام ستارگان هستند که به دور زمین میچرخند
میخواهم در برابر شما اعلام کنم که نور حقیقت در دل من راه یافته و به خوبی درک کردم که آنچه گفته بودم اشتباه بوده و از کرده خود پشیمانم و هر محکومیت و جزایی که برای من تعیین شود با خوشحالی پذیرا خواهم شد وامیدوارم به سزای خود در گمراهی بخش زیادی از جامعه برسم. در صورتی که از هر یک از موارد فوق تخطی کرده و به تفکر نادرست خویش بازگردم، مسئولیت و تبعات این خطای نابخشودنی را به طور کامل میپذیرم.
من برای اینکه از صحت و دقت اعترافات خود مطمئن باشم همه چیز را از قبل روی این برگه نوشته و برای شما خواندم و اعلام میکنم که این برگه، رسم الخط خود من و ذهنیات و اعتقادات شخصی من بوده و بدون هرگونه تأثیری از بیرون نگاشته شده است
اگر به خانه من آمدی
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم.
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!
يـك تيــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم ... بدوزمش به سق
… اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يـك انسانم
من هنوز يك انسـانم
من هر روز يك انسانم
بیا به خانه برگردیم
صدا به صدا نمیرسد
چشم ،چشم را نمی بیند
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
ما به اندازه کافی بهانه برای گریستن داریم
بیا به خانه برگردیم
مگر نمی بینی
اینجا نه پرنده ای آواز می خواند
نه کودکی لبخند می زند
و از دهان بهت زده کوچه ها و خیابانها
آتش و دود بر می خیزد
بیا به خانه برگردیم
اینها بی رحم اند
گلوله هاشان مشقی نیست
چشم های معصوم تو،خواهرکم
طاقت این همه گاز اشک آور ودشنام و دود را ندارد
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
این خیابان را
پیش از این بارها به خون کشیده اند
اینجا امیر آباد است
آن بالا،مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و کمی پایینتر
خوابگاهی است که ای بسا شبها
یک ذره خواب به چشمش نیامده است
بیا به خانه برگردیم
اینجا خوابگاه نیست
بیدارگاه جوان های ماست
اینجا آشیانه کتاب ها و کاغذهایی است
که ای بسا شبها
چون پرندگانی سپید
در آتش و دود چرخ خورده اند
و با بالهای سوخته
بر نعش ها و دست و پاهای شکسته فرو ریخته اند
و ای بسا شبها
درها و پنجره ها شان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشکهای کاغذی کودکانه ما
تا آن سوی خیابان،پرواز کرده اند
بیا به خانه برگردیم خواهرکم
من،از لابه لای این همه شلوغی و فریاد
صدای مادرم را می شنوم
که چشم هایش را به کوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
که شانه هاشان امروز،خمیده تر از دیروز است
می پرسد:
خانم ! آقا! شما ندای مرا ندیده اید؟
نمی دانم کجاست،موبایلش چرا جواب نمیدهد؟!!
نه ! خواهرکم
حالا دیگر،راهی برای برگشتن نیست
باید به بیمارستانها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
باید تمام شب ها را
دنبال رد پای تو در کوچه ها و خیابان ها باشیم
فردا،تمام تلویزیونهای دنیا
چهره خونینت را پخش میکنند
و صفحه اول روزنامه ها،در سراسر دنیا
زیر عکس تو خواهند نوشت:
اینجا تهران است،خیابان امیر آباد و این "ندا"
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ بر آمده است.
به کدامین گناه؟
ندا آقا سلطان، متولد 1361 ( ۲۷ ساله ) ، دانشجوی فلسفه که در جریان اعتراضات مردمی شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ در امیر آباد تهران، به ضرب گلوله نیروهای شبه نظامی کشته شد . انتشار فیلم کوتاهی از لحظات جان دادن وی بازتابهای فراوانی در رسانههای جهان بهدنبال داشت
وی در روز ۳۰ خرداد به همراه استاد دانشگاهش) و چند تن از هم کلاسیهایش در تظاهرات شرکت داشته است. وی برای دقایقی در حالی که با موبایل صحبت میکرده از جمع تظاهر کننده عقب میافتد که در این هنگام حدود ساعت 7 عصر ، یكی از ۲ لباس شخصی موتور سوار، قلب ندا را با کلت کمری هدف قرار میدهد
با اصابت گلوله، ندا روی آسفالت میافتد. بلافاصله یك پزشك كه جزو تظاهر كنندگان بوده سر میرسد و سعی میكند با فشار دادن محل زخم، از خونریزی جلوگیری كند. اما این كار موثر نیست و بسرعت صورت ندا با خون خودش رنگین میشود. وی در دستان استادش جان میسپارد. دوست پزشك با تلفن همراه، فیلم لحظات جان دادن ندا را ثبت میكند. به فاصله حدود دو ساعت، این فیلم روی سایت یوتیوب قرار گرفته و به همراه توضیحات آقای پزشك، در صفحه Facebook منتسب به آقای مهندس موسوی قرار میگیرد. در این فیلم متاثر كننده، به نظر میرسد ندا قبل از جان دادن خود، به ما نگاه میكند.
ظهر روز یكشنبه ۳۱ خرداد پیکر ندا به شرط خاکسپاری سریع و محرمانه در بهشت زهرا به خانوادهاش تحویل شده است. خاکسپاری وی تحت شدیدترین تدابیر امنیتی و با سرعت بسیار انجام شده است. مراسم یادبود ندا قرار بوده است در اول تیرماه ساعت ۵ تا ۶.۳۰ در مسجد نیلوفر{واقع در تهران، خیابان مهناز، خیابان آپادانا(خیابان خرمشهربرگزار شود که با تماسی از طرف مسجد این مراسم لغو شده است[نیازمند منبع]. همچنین به تمام مساجد تهران دستور داده شده است که اجازه برگزاری مراسم ندا آقا سلطان را ندارند
سردار رادان جانشین فرمانده نیروی انتظامی در اظهارات خود در آن زمان هرگونه تیراندازی از طرف نیروی انتظامی را رد کرد و آن را به «گروههای منافقان» نسبت داد!
فقط باید بگویم:
ندای گرانقدر.تو جلوه و نماد ایراندخت آزادهای بودی که با خون پاک خودت فریاد راستی،آزادگی و مردم سالاری آزادگان ایران زمین را به تمام جهانیان رساندی.تو سپنتا مینوی همیشه پیروز بر پلیدی و اهریمن شدی.برخیز و ببین که نام تو چه لرزهای بر پیکر دد منشان انداخته است .
ویدیوی کشته شدن ندا سایت یوتیوب
http://www.youtube.com/watch?v=IGvow-chn28
CNNویدیوی کشته شدن ندا سایت
http://www.cnn.com/video/#/video/world/2009/06/21/intv.nasr.neda.cnn
ویدیوی منتسب به پیش از کشته شدن ندا
http://www.youtube.com/watch?v=bWHT37pQmmE
ویدیوی منتسب به پیش از کشته شدن وی كه در آن ندا و همراهش با دایره مشخص شده است
http://www.cnn.com/video/#/video/world/2009/06/21/iran.neda.before.amateur
صفحه یادبود ندا در فیس بوک
http://www.facebook.com/profile.php?id=100000000658754&ref=mf
روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال 1264 قمرى، نخستین برنامهى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان مىشود.
هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باختهاند، امیر بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند یا از شهر بیرون مىرفتند.
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مىشود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهاى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاىهاى مىگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچهى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند.
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ایرانىها اولاد حقیقى من هستند و من از این مىگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.
به جهنم خوش آمدید
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبي روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...
امروز دیگر تو رای دادهای».


